X
تبلیغات
مثل ققنوس

مثل ققنوس

شک کردم...

این روزا به خودم بد جور شک کردم. شک کردم که به دوشخصیتی مبتلام. گویا وجودم دو بخش داره. یکی با تو یکی بی تو!

بی تو منطقم .خود خود منطق. خود واقعیت . خود خودم که باید باشم. و می دونم نباید در کنارت باشم...

با تو احساسم. خود خود احساس ناب. خود تمام رویاها. خود خودم که همیشه می خواستم باشم و می دونم که نباید در کنارت باشم...

 

 

احساس من در کنار تو : غوطه ور شدن توچشمه ی زلالی که نور طلائی خورشید درونش منعکس شده و می درخشه. هر چند که این تنها یک تشبیه...

تشبیهی که به خاطره ها خواهد پیوست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 13:37  توسط visage  | 

شاید...

قطره های شور اشکم می ریزه تو فنجون چایی. این فنجون رو تا ته می نوشم. نباید اشکام یه بار دیگه هدر بره.

پ.ن: پس زمینه ی سافت موسیقی ویتنی هوستون و حس حماقت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/29ساعت 22:20  توسط visage  | 

وقتی که پری و لبریز دقیقا وقتیه که از در و دیوار واست می ریزه. تو این روزای سخت و طاقت فرسای دلتنگی برای تک تک عزیزای زندگیم که هر کدومو به نحوی ندارم ... نمی دونم چرا دائما داره تعدادشون زیاد می شه.

شاید خنده دار باشه برای بعضی آدما اما واسه من... منی که منم واقعیه ، جدیه ، و حتی عاقلانه.

جوجوم دیروز مرد. پرنده ی کوچولویی که هیچ وقت هیچ کس نفهمید از چه نژاد و خانواده ایه. جوجوی کوچولویی که کافی بود ببینه کسی رفته تو آشپزخونه اونوقت اونقدر مثل میمون بالا پایین می پرید و صدا های جیغ مانند با مزه ای از خودش در می آورد تا شده تکه ای کوچک یا لقمه ای ناچیز شریک بشه با بقیه.

جوجوئی که شده بود دلخوشی من وقتی که غار تنهاییم رو ترک می کردم و میومدم پایین باهاش حرف بزنمو و جیغشو در بیارم. آخه تعصب خاصی داشت رو قفسش اگه کسی در قفسشو باز می کرد حالت تدافعی می گرفت و جیغای بنفش و بداخلاق می کشید.

و من عاشقش بودم. خیلیا عشق و ارتباط منو با حیوونا در نمی کنن و هیشکی نمی فهمه چرا دو روزه مثل ... می مونم البته جز حومی.

حالا یک لیست دارم از تمام مخلوقاتی که دلتنگشونم ... بلند بالا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت 8:44  توسط visage  | 

 

نگاه شنبه شبت از اون نگاه ها بود که تو توصیفش می گن : " تا مغز استخون رو سوزوند! "

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/21ساعت 7:46  توسط visage  | 

آغوشتو کم دارم...

بعضی وقتا هر چقدرم که بزنی به کوچه ی علی چپ فایده نداره که نداره. هر چقدرم که سرتو گرم کنی با آدمای محبوب زندگیت ، هر چقدرم که با دوستات بچرخی و بند نشی تو خونه، هر چقدر وقتای پرتت رو تمرکز کنی رو درس و کوفت و زهرمار یا موسیقی گوش بدی یا... فایده نداره که نداره نه ابدا فایده نداره!

هیچی و هیشکی نمی تونه جای خالیشو پر کنه . هیچ جا بغلش نمی شه . هیچ موسیقی به لذت بخشیه صدای ضربان قلبش وقتی سر رو سینش می ذاشتی نمی رسه. هیچ بنی بشری نمی تونه مثل اون بی ادعا بهت عشق بورزه.

هیشکی مامانم نمی شه.

آخ که بعضی وقتا اونقده می خوامت که می خوام نباشم چون نمی تونم تحمل کنم این خلا رو. وای که چه اعتماد به نفسی بهم می دادی وقتی می پرسیدم :"قٌسی جون ازم راضی هستی؟؟؟"  می گفتی: "چرا نباشم مامان مگه چکار کردی که ازت راضی نباشم من از همتون راضیم".  نمی دونم چرا هر موقع این سوال رو ازت می پرسیدم بغضم می گرفت و صدام می لرزید اما بعدش جوابت همچین آرومم می کرد که یادم می رفت.

دارم دق می کنم مامانی. بغلتو می خوام عشقم. پناهتو می خوام عمرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 10:38  توسط visage  | 

حضور آرامش...

حدود دو سال پیش کسی رو می شناختم که برای بودنمون با هم پرپر می زدم. اما نمی دونم چرا وقتی کنارش بودم همیشه استرس داشتم و فشار عصبی و حتی عذاب وجدان رهام نمی کرد. حالا که فکر می کنم می بینم انگاری اونم همینجوریا بود انگار وقتی با من بود یه کار نیمه تموم داشت که باید زودتر میرفت و بهش می رسید...   و بالاخره روزی رسید که مثل دو تا آدم عاقل به هم خداحافظی گفتیم.

امروز کسی رو می شناسم که وقتی نیست زندگیم مختل نمی شه نه به هیچ عنوان. اما حضورش حتی در حد یک اس ام اس چنان روحمو بالانس می کنه و آرامش رو تو وجودم جاری که...

همونی که همه ی عالم می گن به دردت نمی خوره که حتی دوست معمولیت باشه...

اگه نمی خوره این آرامش پس چیه؟

 این تصاویر تو ذهنم چیه؟

پ.ن : من فقط می خوام دوست هم باشیم. همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:29  توسط visage  | 

خدا جون کمکم کن...

موندم... موندم این طرف برم یا اون طرف؟ موندم تو خوبی یا نه؟ موندم قبول کنم یا نکنم؟ موندم خوب باشم یا بد بشم؟ موندم که اصلا خوب چیه بد چیه؟ موندم.. موندم...


پ.ن: تو درست و غلط همه چیه این زندگی موندم...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/10ساعت 9:34  توسط visage  | 

مای دوگانه

هر برخورد و دیدار متمایز از قبلی.

 چرا تو اینجوری هستی؟ چرا من اینجوریم؟ چرا ما اینجوری هستیم؟

اما خودمونیم همیشه غافلگیرم می کنی هم  وقتایی که غرور وارادت رو دست کم می گیرم هم وقتایی که احساساتتو.. دیشب با غرورت غافلگیرم کردی باز و امروز با اس هایی که از احساست بود .

پ.ن1: آخر هفته پیش کاش تموم نمی شد هیچ وقت ... و تا ابد می موند.

پ.ن2: هیچ چیز مهم نیست غیر اینکه تو دوستمی منم دوستتم. همین برای ما کافیه. نه عزیزم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/03ساعت 12:59  توسط visage  | 

در عرض سه روز معتاد شدم...

آه... که خمارم... درد دارم...

درد تو روحمه...


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/30ساعت 13:54  توسط visage  | 

سخته

تمرکز ندارم ندارم ندارم ندارم..........

چرا اوضاع اینجوریه؟؟ چرااااااااااااااااااااااااا؟

من نمی تونم تحمل کنم تو اینجوری باشی و از همه مهمتر من مسببش باشم حتی اگه خودت خواسته باشی. آره من تو پیدایشش بی تقصیرم اما تو واقعی شدنش به اندازه تو تاثیر داشتم.

چرا همه چیزو اینقدر سخت می کنی؟؟؟؟؟ زندگی خودش تو ساده ترین حالتش وحشتناک سخته دیگه ما چرا بدترش کنیم؟؟؟؟ چرا عزیزم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 9:20  توسط visage  |